هویج مستقیم نشست. «از چه کسی؟»
قارچ پاسخ نداد.
فقط به پنجره پشت سرش خیره شد. چند ثانیه ،چند ثانیه طولانی.
و بعد زمزمه کرد: «او پیدایم کرده.»
حرف آقای قارچ تمتم نشده بود که یکی از خدمکار ها داد زد: «آقا، آقا، یکی از سیستم امنیتی عبور کرده!» قارچ انتظار میکشید، انتظار چه چیزی را؟
چراغها خاموش شدند ،تاریکی مطلق.
چند نفر جیغ کشیدند ،صدای افتادن چیزی شنیده شد.
صدای شکستن شیشه و سپس...
یک فریاد کوتاه ،خیلی کوتاه.
سه ثانیه چهار ثانیه پنج ثانیه و ناگهان برق بازگشت.
چراغهای لوستر روشن شدند.
همه به اطراف نگاه کردند و بعد...
سکوتی سنگین.
زیرا آقای قارچ روی زمین افتاده بود ،بیحرکت.
هویج از جا بلند شد.
چند نفر عقب رفتند ،چند نفر فقط خیره مانده بودند.
اما ناگهان صدایی از انتهای سالن بلند شد. «صبر کنید...»
همه برگشتند.
یکی از مهمانها با دست لرزان به چیزی اشاره میکرد.
به جایی که هویج ایستاده بود.
روی فرش... دقیقاً کنار پای او...
یک چاقوی خ.ونآلود افتاده بود.
و قبل از آنکه هویج حتی حرفی بزند، صدای دیگری شنیده شد: «من دیدم!»
«وقتی چراغها روشن شد، او کنار ج.سد بود!»
و بعد نفر دیگری: «من هم دیدم!»
و یکی دیگر: «همه دیدیم!»
هویج به اطراف نگاه کرد و برای نخستین بار در عمرش... احساس کرد در یک تله گرفتار شده است.
زیرا در نگاه تمام افراد حاضر در سالن فقط یک چیز دیده میشد: شک و ترس
و روی دیوار پشت سر ج.سد... با رنگی سیاه نوشته شده بود: «خیلی دیر رسیدی، کارآگاه.»
یوهوووو پارت ۲!
عالییییی بود!
عه خب الان که اینو خوندم مغزم بهم ریخت دوباره باید برم پارت های بعدشم بخون_ عالی
ممنان ممنان😔🙏🏼
بهترین داستان دنیاستتتت
جدییییی
آخرش هم خودم بررسیش کردم_✔
درود بر تو باد😔✋🏽
خیلی خوب بودد
ممنونممم🗣💘
خدایی خیلی باحالن داستانات اینکه هویجه کارگاهه و اینطوری پرونده های خفن مینویسی حس خوبی میدههه دارم کم کم میخونم همشونو ادامه بده خیلی خفنن منتظرش هستیممم🛐
ممنونممممم😭💘💘
جدا از اینکه بقیه مسخره میکنن و میگن قارچ و هویج و فلان
داستانایی که مینویسی خیلی خفنه خدایی(همه شونو خوندم یادم لایک کن-)
هویج کاراگاه مورد علاقمه لامصب خیلی کزاشه عه😭😂🎀
نسخه انسانی شو کشیده بودم کزاش تر ش_
ممنونننن🤓💘
خواهش
عههه پشما_